از همین حالا خوب میدانم که دیگر بالی در کار نیست ... شاید
بهتر است پاهای شکسته ام را برای دوباره قدم زدن گچ بگیرم
|
حق با چارلی چاپلین بود....شکستم قبل از اینکه بالی بگیرم
از همین حالا خوب میدانم که دیگر بالی در کار نیست ... شاید بهتر است پاهای شکسته ام را برای دوباره قدم زدن گچ بگیرم + نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
|
یه مدته هوای دلم بدجوری گرفتس... این نوشته مال این حالو هواس تقدیم به شما:
این منم پسری که شعرهایش را پشت کیلومترها فاصله توی چار دیواری اتاقی که هرگز نبود پنهان میکند من /تورا بیت بیت عا شق شدم.عاشق غزلی مثل این: ... وقتی که شعرهای جهان هم شبیه توست حتی ردیف پر هیجان هم شبیه توست من بغض دردهای تورا گریه می شوم حالا بگو چطور ... امان هم شبیه توست دارد تمام بغض غزل / های / های من 1 – " یک مخمل جدید..." که آن هم شبیه توست وقتی که چشم های تو را خیره می شوم حس می کنم زمین و زمان هم شبیه توست آ رامشی عجیب دلم را گرفته است از من نشان نخواه ، نشان هم شبیه توست ... اصلا تمام آنچه سرودم برای تو وقتی که شعرهای جهان هم شبیه توست 1 – " یک آدم جدید ... مرا زنگ می زند بر شانه های مضطربم چنگ می زند
+ نوشته شده توسط larse در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
|
سلام دوستان عزیزم . آپ قبلی به خاطر یه سری مسائل حذف شد . از همه ی دوستانی که برام کامنت گذاشته بودند تشکر میکنم - همین طور از کامنت های خصوصی . اینم یه شعر ازاحمد شاملو - این بهتر به روحیات من میخوره تا طنز نوشتن . اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند + نوشته شده توسط سحر در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت
|
عرض به حضورتون که چون اون نوشته قبلی سحر بد جوری رو مخ بود من حالا
میخوام یه خاطره بنویسم... و برا این تو وب سحر مینویسم که به اونم یه جورایی ربط داره: اوایل پاییز پارسال بود که هر وقت منو سحر با هم حرف میزدیم سحر از یکی به اسم حسام((اگه درست یادم باشه))حرف میزد که معلوم نبود تلفن همراه سحر رو از کجا گیر آورده و شدیدا در تلاشه که مخ سحر رو بزنه! شد که من مجبور شدم قاطی کنم!یه بار که سحر زنگ زد گفتم به این آقا حسام بگو داری میای تهران و قرار بذار که ببینیش.خلاصه سحر برا یارو خالی بست که من اومدم تهران و میخوام ببینمت.از طرفی هم شماره عرفان((یکی از شاگردای من)) رو داد بهش که این شماره دختر خاله منه و من با این باهات در تماس باشم.و من هم گوشی عرفان رو گرفتم دستم!!!!و با این حسام از طرف سحر قرار گذاشتم که بریم همدیگه رو ببینیم.روزی که قرار بود من برم تهران زنگ زدم به شکوفه که از مدرسه که اومدی به بابات بگو با من داری میای تهران وتیز بیا که کار داریم. با حسام قرار گذاشتم تو مترو میرداماد... وقتی که ما رسیدیم اونجا(با یه کم تاخیر) دیدیم که این جناب وایساده با کلی قرو اطوار و یه دسته گل((بنده خدا! اس ام اس دادم که من نیم ساعت دیگه میرسم.با شکوفه رفتیم دو تا قهوه خوردیم و من شکوفه رو جای سحر فرستادم سراغ حسام رو تیلیت میکنی و میرین تو کوچه پس کوچه های میرداماد تا منم بیام.شکوفه رفت سراغش رو یه کم حرف زدن و بعد هم حسام دست شکوفه رو گرفت و راه افتادن شکوفه هم که خدا بده برکت آنچنان لاوی برا حسام ترکوند که بیا و ببین کلی راه رفتن رسیدن اونجایی که من میخواستم ...یه جای خلوت و دنج و بدون دررو.حالا نوبت من بود! بود که بخوام بنویسم چی جای نقطه چینا گفتم حسام گیج به شکوفه نگاه کردو گفت:سحر این داداشته؟شکوفه هم پررو گفت: این داداش سحره ... من شکوفه هستم!حسام بریده بود میکشی میری جلو خونتون بازی میکنی با من میدونم و تو!اومد کم نیاره گفت:و اگه بیخیال نشم؟هنوز حرف از دهنش در نیومده بود که.... بومممممممممممممم یهو یه لگد اساسی خورد تو صورتش!شکوفه وایساد یه کنار به تماشا.و این پسره هم که گیر بد آدمی افتاده بود هی داد میزد و من با مشت و لگد از سر و صورتش پذیرایی میکردم((جاتون خالی که ببینین))خلاصه آنچنان کتکی خورد که نمیتونست رو پاش وایسه سرش داد کشیدم که بلند شو کارت دارم!به یه زحمتی پاشد دوباره داد زدم که حالا منو نگاه کن...تا نگاهش اومد تو صورتم یه مشت دیگه زدم وسط دماغش که پخش زمین شد!!! یه جا بخوریم((زیادی فعالیت کرده بودم گشنم بودخوب بچه خوب اومدیم خونه.... البته من بچه خوبیم ولی وقتی پا روی دمم میذارن دیگه این میشه که خوندین
+ نوشته شده توسط larse در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت
|
سلام . من اصلا" حالم خوب نیست صبح اول وقته و احتمالا" خیلی از شماها هنوز خوابین ولی من ؟؟؟؟؟ اون که گریه کرد از خودت وضعش بدتره ولی چون بهت قول داده داره نهایت تلاششو میکنه - اونی که سرت داد کشید دید نه بابا با حرف و نصیحت راضی نمیشی حتی با تهدید هم راضی نمیشی - بنده خدا نهایت تلاششو کرد تا از خر شیطون بیای پایین ولی مرغ تو فقط یه پا داره ... لعنت به من که قول دادم - لعنت به من .... اگه قول نداده بودم همون دیشب از روزگار محو شده بودی - بدون اینکه آب تو دل کسی تکون بخوره یا به کسی بر بخوره ولی تو ی ........ با یه قول خودتو پایبند کردی ...........پله ها در پیش رویم - یک به یک دیوار شد زیر هر سقفی که رفتم - برسرم آوار شد خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن تا به گرد گردنم پیچد عصایم مار شد اژدهای خفته ای بود ‘ آن زمین استوار زیر پایم ناگه از خواب قرون ‘ بیدار شد مرغ دست آموز خوشخوان کرکسی شد لاشه خوار و آن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد گل فراموشی و هر گلبانگ ‘ خاموشی گرفت بسکه در گلشن ‘ شبیخون خزان ‘ تکرار شد تا بیاویزند از اینان آرزوهای مرا جابه جا در باغ ویران هر درختی دار شد زندگی با تو چه کرد که عاشق شاعر ! مگر کان دل پر آرزو ‘ از آرزو ‘ بیزار شد بسته خواهد ماند این در ‘ همچنان تا جاودان گرچه بروی کوبه های مشتمان رگبار شد زهره ی سقراط با ما نیست رویاروی مرگ ورنه جام روزگار ‘ از شوکران سرشار شد ......... حسین منزوی+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت
|
سلام دوستان عزیزم . عید همتون مبارککککککککککککککککککککککککککک .خوب ایام تعطیل و مسافرت و دید و بازدید و آجیل و شیرینی دیگه .... خوب و اما اصل مطلب شماها بگید کدومشون قشنگترن ؟؟؟ منتظر نظرات و حدسای شما هستم + نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت
|
دیگه آخرای سال رسیدیم.یه سال دیگه داره تموم میشه و کلی حرف نگفته که مونده رو دلم
هیچ وقت فکر نمیکردم که امسال اینقدر برام متفاوت باشه از هر نظر....اول سال رو که یادم میارم... اون موقع چقدر دورم شلوغ بود و الان چقدر خلوته... قبل از اینکه بیام سروقت وبلاگ آپ کردن داشتم آهنگ گوش میدادم.... یانی... یه آهنگ داره که من خیلی دوسش دارم اسمش اینه((if i could tell you ))و تو این سه ماهی که من دارم اینو گوش میدم هنوز نتونستم بفهمم که چی میخواد بهم بگه ....میدونم که مشکل از این مخ تعطیل منه که عادت داره به داد متالیکا گذشت خیلی داغون شد.... شاید دیگه لارسی در کار نباشه سال دیگه ....شاید حتی سعید هم که پشت اسم لارس قایم شده دیگه نباشه.وقتی به این فکر میکنم که موقع تحویل سال ۸۶ چه کسایی همون موقع سال نو و بوق سگ زنگ زدن و بهم تبریک گفتن....و الان اگه به یکی یکیشون زنگ بزنی و بگی لارس مرده با اینکه بگی سگ ولگرد محلتون مرده هیچ فرقی نداره....وقتی به این فکر میکنم که عیدی که گذشت من با علیرضامون چه مسخره بازیها که در نیاوردیم و الان علیرضا خوابیده زیر یه خروار خاک تبریک عید امسال رو کی میخواد بهم بگه؟برام باید مهم باشه؟آره مهمه ولی نمیدونم اون نفر کیه... فقط امیدوارم باشه... بیاین الان که آخر سال هستیم با خودمون((خودمون من و شما نباشه.بهتره بگم بین خودتون و خودتون!))هم قسم بشیم که تو سال جدید که داره میاد برای اونایی که ما خودمون رو دوستشون میدونیم یا اونا ما رو دوست خودشون میدونن خاطره خوبی باشیم ... کار سختی نیست.... باورکنین.چارلی چاپلین میگه:همیشه یه نفر هست که حاضره برای تو همه چی باشه در صورتی که تو براش هیچی نبودی. اون برات یه دوسته من که نتونستم پیداش کنم اما مطمئنم هست.بهر حال امیدوارم سال جدید براتون سال خوبی باشه..... ۱.جمله چارلی چاپلین رو از نامه هایی که برا دخترش نوشته براتون نوشتم ((توضیح)) ۲.دلم نمیخواست اینجوری بنویسم اما شد دیگه ... شما ببخشین.
+ نوشته شده توسط larse در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت
|
سلام . خوب قراره آپ کنم ولی طبق معمول موندم که چی بنویسم . اگه چشمای تو هرگز / منو اینجوری ندیده اگه تو باور ابرت / کسی آفتاب نکشیده اگه دست مهربونی / روی شونه هات نبوده اگه شاعری تا اینجا / واسه چشمات نسروده .........من بی ستاره اینجا / شعر چشماتو سرودم توی فصل مرگ احساس / شب و روز یاد تو بودم ......بقیش دیگه مهم نیست - دوستان واسه داییم و دوستم دعا کنید یکی دوساعت پیش تلفن زنگید و من رسما" دعوت شدم که برم باشگاه حالا مثلا" بهم برخورده و قهرم .... خوب دیگه بسه خیلی چرت و پرت گفتم من آن کبوتر بشکسته بال در دامم که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند مرا به همت آن مرغ آسمان رشک استکه رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند من آن غریب درخت کویر سوخته ام که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند به غیر که وفا از پری رخان خواهم به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند فرشتهای که خبرداشت از شراره عشقچرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟ حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود طنین نامتو تا در ترانهای نفکند + نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت
|
قهر باران , جور طوفان داشتم تا چو گلبن گل به دامان داشتم خود نکردم دا من غم را رها گوییا با غصه پیمان داشتم در جوانی چهره ام در هم شکست بس که در دل درد پنهان داشتم گل نمیخواهم که در باغ دلم داشتم داغ و فراوان داشتم خجلت دل را کشیدم سالها سفره خالی بود و مهمان داشتم پشت دیواری به خاکم بسپرید من که بیم از روی دربان داشتم هر چه بلبل نغمه خواند و گل شکفت غنچه سان سر در گریبان داشتم تا چراغان بود با سیلی رخم آبرویی بین یاران داشتم مهمان بودم در این دنیا ولی روز و شب اندیشه ی نان داشتم ساعتی صد بار مردم , ای دریغ باز هم بدنامی جان داشتم ریشه اش در انتظار تیشه بود بر درختی گر که سامان داشتم روز خشکی منت آتش , پریش فصل سبزی ناز باران داشتم
پریش + نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت
|
سلام سلام
منم لارس بزرگ دلم میخواست یک خاطره خوشگل بنویسم براتون اینجا اما حیف که اونوقت برا وب خودم هیچی نداشتم بنویسم برا همین هم اونو نگه داشتم که تو وبلاگ خودم بنویسمش الانم فقط کافیه که یه عکس خوشگل پیدا کنم تا همه چی تموم شه + نوشته شده توسط larse در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت
|
|
www.GHASRE20.blogfa.com
|