تبليغاتX
دلم برات تنگ شده
به شب نگاه کن پنجه در سیمهای ساز عشق ناگریز مینوازد از درد و در ترانه ی بغض من میشکند
نگاه کن به تبلور باران که به سوگ مینشیند در شبستان اشک خویش و ترانه ای که در گلو شکسته است
نگاه کن به یادگاری چشمانت که بر گلوگاه چلچله ها آویخته ای بغض جاودانه ای از جنس درد زجه های پنهانی سرد...
و هر صبح بغضی که پنهان میشود پشت خنده های دروغین تلخ
چه کسی نشانی قلبم را به اندوه داده است؟چه کسی گلهای باغچه را شکسته است؟
من خودم را گم کرده ام...چه کسی روح من را با خویش برده است؟
دیشب کابوس میدیدم از جنس بیداری در تنگنای کوچه ای که به بن بست میرسید...من و حضور گرم تو ناگهان اما... تو از کجا گریختی؟فریاد کشیدم با تمام عشق نامت را..سروها قیام کردند..لاله ها یکصدا با من فریاد کشیدند ...شقایق اما...شقایق اما شکست...شکست... کابوس تعبیر شد...جهان کوچک من بیصبرانه در انتظار ..تو اما چه آرام رفتی و هرگز نیامدی ...
روح سرگردان من در جستجوی تو میکاود کوچه پس کوچه های بی کسی را ...آیا کسی روح گمشده ام را از کوچه پس کوچه های بی کسی بیرون خواهد کشید؟
تو رفتی و من خودم را گم کرده ام ...روی رفتنت دیگر علامت ممنوع نمیزنم ..هر کجا که میروی به سلامت. روح من را اما به دنبال خویش مکشان ...من خودم را گم کرده ام.من را به من بازگردان...
 

با اینه برابر ایستادم...خیره بر آن به دنبال خویش میگشتم
هرچه بیشتر میگذشت بیشتر با آینه بیگانه میشدم
در جستجوی خویش نقشی...هاله ای..سایه ای حتی از من نیافتم
کسی پرسید کیست در آینه برابر با تو ایستاده؟این چنین بیگانه به تو مینگرد؟
در خویش شکستم ...و نام تو بر لبانم جاری شد
در ناباوری این حقیقت تلخ دستان بزرگ درد دنیای کوچکم را در آغوش کشید
و کابوس رفتنت دگر باره برایم تکرار شد
آینه را شکستم...هزار تکه شد برابر با هزارآینه به دنبال خویش میگشتم
در هر تکه اما تو بارها و بارها تکرار شدی و از من اثری نبود
سردی خون سکوت خاموشم را در هم شکست
قطره های سرخ با من سخن میگفتند...
به یاد آوردم که روزی قلبم را و دگر روز وجودم را به تو بخشیده ام
و امروز چه ابلهانه به دنبال خویش میگردم..
وقتی که من در تو فنا شده ام و تو برایم گور کندی لای برگهای زرد فراموشی
از خود میپرسم من کیستم ؟
کسی آرام زمزمه میکند...فنا شده ای که از یاد میرود...
 
+ نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت |

قاصدک غم دارم ,

غم آوارگی و در بدری ,

غم تنهایی و خونین جگری .

قاصدک وای به من ,

همه از خویش مرا می رانند ,

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند .

مادر من غم هاست ,

مهد و گهواره ی من ماتم هاست .

قاصدک در یابم !روح من عصیان زده و طوفانیست .

آسمان نگهم بارانیست .

قاصدک , غم دارم ,

غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم .

قاصدک غم دارم ,

غم من صحرا هاست ,

قاصدک دیگر از این بس منم و تنهایی ,

و به تنهایی خود در هوس عیسایی

و به عیسایی خود , منتظر معجزه ایی غوغایی.

قاصدک زشتم من , زشت چون چهره ی سنگ خارا ,

زشت مانند زال دنیا .

قاصدک , حال گریزش دارم ,

می گریزم به جهانی که در آن ÷ستی نیست

÷ستی و مستی و بد مستی نیست

می گریزم به جهانی که مرا نا ÷یداست

شاید آن نیز فقط یک رویاست !!!

لاله

 

گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم , اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روزهایم را باز می کرد .

گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم , اما تو مثل یک ترانه ی زیبا بر لبم زندگی می کردی .

من در کنار تو بودم بی آنکه شور و نوایی داشته باشم , بی آنکه بدانم تو خود از خورشید گرمتری , بی آنکه بدانم تو از همه ی شعرهایی که من از بر کرده ام شنیدنی تری .

من در کنار تو بودم , اما دریغا نمی دانستم کجا هستم . نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم .هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا از دروازه های قیامت ببرد . من انگار منتظر بودم که کسی بیاید که قلبش زادگاه همه ی گلها باشد . وقتی به من نگاه می کردی چشم هایم را بستم . وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم .

مهربانانه آمدی , سنگدلانه رفتم .

از شکفتی گفتی , از خزان سرودم .

نا گهان همه جا را مه فرا گرفت . حرفهایم مرطوب شد و چشم هایت با ابرهای مهاجر رفتند . شب آمد و چراغ ها نیامدند ؛ ظلمت آمد و چشم هایت نیامدند . شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران سال قصد اقامت دارد . کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت می کردند .

اکنون می خواهم دنیا ÷نجره ایی شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی . اکنون دوست دارم باغ های زمین را دور بریزم , آنگاه گل های تازه ایی بیافرینم و تقدیم تو کنم ...

گل سه بعدی

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت |

تو آشنا ترين براي من بودي و تنها باده ي عشقم از جام نگاهت سيراب مي شد . دريغ در يك غروب بي انتها بار سفر بستي و رفتي . خاطراتمان را در كوله بارت گذاشتي و عزم سفر كردي . هر چه نگاهت كردم ، هر چه صدايت كردم ، هر چه فرياد كشيدم ، هر چه بر سر و سينه كوفتم و نامت را با هزار آرزو بر زبان آوردم ، خاموش نگاهم كردي و رفتي . آن روز غنچه هاي بغض در گلويم شكفت و آسمان ابري چشمانم باراني شد . آنروز پر زدي و رفتي و پيش از آنكه تو را ببويم در ميان نگاه مبهوتم پرپر شدي و غمي به وسعت دريا در وجودم طوفاني شد .

شايد يك روز وقتي كه من تنها در دشت، غروب آفتاب را تماشا مي كنم ، از پشت تپه ها با يك سبد پر از ياس و نرگس پيدا شوي . بيايي و به سبزه هاي دشت ، شوق شكفتن دهي .. من هر شب دعا مي كنم كه تو هر چه زودتر از مهماني فرشتگان خدا بازگردي . من هر روز صداي گامهايت را مي شنوم كه از آسمانها مي آيي و در محراب گل ها ، نماز صداقت مي خواني . و مي بينم اطلس ها و مريم ها را كه در اين نماز به معصوميت اشكهاي تو اقتدا مي كنند . اي كاش بيايي ، نه براي پرندگان رها شده از قفس غربت ،

بلكه براي دل تنها و عريان من !!!!

Flower

شما اي خاطرات كهنه و پوسيده و درهم ، ز من امشب چه مي خواهيد؟

ز من امشب كه مي ميرم يكه و تنها ، چه مي خواهيد؟

براي مردنم كسي را خبر نسازيد

نمي خواهم پدر بر هم زند چشمان بازم را،

نمي خواهم ببيند مادرم سختي جان كندنم را،

نامه اي نوشته ام كه گر افتد به دست خواهرم

از دل كشد آهي

وگر افتد به دست دلبرم ، اشكش فرو ريزد

بدينسان نامه ام :

سلام مادر ، سلام اي نازنين ، اي مهربان ، اي بهترين مادر ،

دگر در دفترم شعر جديدي را

نخواهي ديد ، نخواهي خواند

دگر در آلبومم عكس جديدي را نخواهي ديد

دگر هر شب در را به رويم باز نخواهي كرد

دگر از من نمي پرسي ، كجا بودي در اين ظلمت ؟

چه مي كردي ؟ چه مي خواهي ؟

مادر ، اگر روزي رفيق مهرباني آمد سراغ من

بگو : فرزندم به ناكامي جان داد

و تا آخرين لحظه ي عمر به سختي سخن مي گفت :

خدا حافظ عزيزانم

خداحافظ رفيقانم

خداحافظ ...

koohe yakhi

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com