تبليغاتX
دلم برات تنگ شده
فكر مي كني كه نمي توانم بدون عشق تو زندگي كنم

اما خواهي ديد

فكر مي كني حتي يك روز هم نمتوانم بدون تو ادامه دهم و بدون تو در كنارم هيچ چيز ندارم

خواهي ديد

گمان مي كني لبانم ديگر دوباره به خنده باز نخواهد شد

خواهي ديد

مي پنداري ايمانم را به عشق از بين برده اي و من بعد از آنچه كه تو بر سرم آوردي راهم را گم خواهم كرد

خواهي ديد

تنهاي تنها به كسي نياز ندارم و مي دانم كه دوام خواهم آورد و زنده خواهم ماند

تنهاي تنها اين بار ديگر به كسي نياز ندارم اين بار عشق به من تعلق خواهد داشت و هيچ كس نمي تواند آنرا از من جدا كند

خواهي ديد

فكر مي كني قدرتمندي اما ضعيف هستي خواهي ديد دفاع كردن و اعتراف به شكست و گريستن قدرت بيشتري مي طلبد پس شكست را بپذير خواهي ديد كه صداقت با من است و فريب و نيرنگ يار تو خواهي ديد

خواهي ديد

تنهاي تنها به كسي نياز ندارم و مي دانم كه دوام خواهم آورد و زنده خواهم ماند

اين بار ديگر روي پاي خود مي ايستم و به هيچ كس احتياجي ندارم عشق به من تعلق خواهد داشت و هيچ كس نمي تواند آنرا از من جدا كند

خواهي ديد

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت |
مر ... دو ... نیو ... س .

اول از همه از سحر معذرت میخوام چون این پست رو بدون اجازه ی اون میزارم  چون فرصت نداشتم که ازش اجازه بگیرم .

فردی به نام  بی گناه در پست قبلی حرفایی زد که خیلی سر و صدا راه انداخت ( خودتون که دیگه میدونین چی گفت .)  همه ی ما رو تهدید کرد به فیلتر شدن و تهمت زد به روابط نامشروع !!!!!!!

و یک کار پست و زشتی که انجام داد  این بود که آدرس وب سایت آقای مهاجرانی رو داد ! حتما میخواست که ما ... ( نمیدونم چقدر یه فرد میتونه عوضی باشه )

من رفتم از آقای مهاجرانی پرسیدم  که آیا شما همچین حرفی زدین ؟

اونم تو جواب گفت که من اصلا همچین مطلبی ننوشتم و خبر ندارم حتما سوءتفاهمی شده !!! ( میتونین برین تو وبسایتش و در بخش نظرات ببینین )

اینا رو گفتم که بدونین بی گناه یک انسان نفهم هست که فقط می خواست اینجا جنگ و جدل راه بندازه . ( نمیدونم قصدش چی بود )

از این به بعد اگه تو وبلاگ تون یک فردی با این مضامین نظر داد تایید نکنین یا حذف کنین . این بهترین راه برای مواجهه با افراد ترسو هست که جرات ندارن حتی اسمشونو بنویسن و آدرس اینترنتی اشتباه میدن .

  در آخر دوباره از سحر معذرت میخوام که این پست رو بدون اجازه اون نوشتم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت |

گردونه ی شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی و خاموشی می برد

شب را دوست دارم , شب را می پرستم , شب سکوت است و آرامش , دنیا دنیای دیگری است . همراه نسیم شب به آسمانها پرواز می کنم . هیچ کس خلوتم را برهم نمی زند , نه حرفی , نه حدیثی , نه ترحمی و نه نگاهی .

در خاموشی عمیق شب , که قلبم و خداوند است , نغمه ی دلپذیر و خوش آهنگی را می شنوم که از سرچشمه ی تقدیر بر می خیزد , آشفته و جسور از پشت پنجره به آسمان خیره می شوم و در برابرستارگان زانو بر زمین می نهم تا به سرود مقدس روشنایی , گوش فرا دهم که اختران می خوانند .

و آرام پا بر دیدگان من می گذارند . می پرسم آیا آمده ای تا درون قلب من جا کنی و فروغی در روح من بتابانی . ناگهان شهابی آبی رنگ از مهتاب جدا می شود و بر پیشانی من می لغزد و سبک روح با چشمانی پر از حسرت و آرزو به مهتاب خیره می شوم . او مرا می خواند و می بیند و می گوید :

حتما" به تنهایی من گریه می کنی .

چقدر دلم غمگین و دردمند است , به اختران درخشان می گویم :

نازنینان مرا امشب نور باران کنید .

اما افسوس خیلی زود از کنار افق ابرهای شوم به راه می افتند و این شعاع دلپذیر را می پوشانند و دوباره همه چیز و همه جا به ظلمت تبدیل می شود .

و باز من و یک دنیا دلتنگی از فراق مهتاب خواهیم ماند ...

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com