تبليغاتX
دلم برات تنگ شده
یه مدته هوای دلم بدجوری گرفتس... این نوشته مال این حالو هواس تقدیم به شما:

این منم

پسری که شعرهایش را

پشت کیلومترها فاصله

توی چار دیواری اتاقی که هرگز نبود

پنهان میکند

من /تورا

بیت بیت عا شق شدم.عاشق غزلی مثل این:

...

وقتی که شعرهای جهان هم شبیه توست

 

حتی ردیف پر هیجان هم شبیه توست

 

من بغض دردهای تورا گریه می شوم

 

حالا بگو چطور ... امان هم شبیه توست

 

دارد تمام بغض غزل / های / های من

 

1 – " یک مخمل جدید..." که آن هم شبیه توست

 

وقتی که چشم های تو را خیره می شوم

 

حس می کنم زمین و زمان هم شبیه توست

 

آ رامشی عجیب دلم را گرفته است

 

از من نشان نخواه ، نشان هم شبیه توست ...

 

اصلا تمام آنچه سرودم برای تو

 

وقتی که شعرهای جهان هم شبیه توست

 

1 – " یک آدم جدید ... مرا زنگ می زند

بر شانه های مضطربم چنگ می زند

 

+ نوشته شده توسط larse در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت |
عرض به حضورتون که چون اون نوشته قبلی سحر بد جوری رو مخ بود من حالا

میخوام یه خاطره بنویسم... و برا این تو وب سحر مینویسم که به اونم یه جورایی

ربط داره:

اوایل پاییز پارسال بود که هر وقت منو سحر با هم حرف میزدیم سحر از یکی

به اسم حسام((اگه درست یادم باشه))حرف میزد که معلوم نبود تلفن همراه سحر رو

از کجا گیر آورده و شدیدا در تلاشه که مخ سحر رو بزنه!خلاصه اونقدر کنه

شد که من مجبور شدم قاطی کنم!یه بار که سحر زنگ زد گفتم به این آقا حسام بگو

داری میای تهران و قرار بذار که ببینیش.خلاصه سحر برا یارو خالی بست که من

اومدم تهران و میخوام ببینمت.از طرفی هم شماره عرفان((یکی از شاگردای من))

رو داد بهش که این شماره دختر خاله منه و من با این باهات در تماس باشم.و من

هم گوشی عرفان رو گرفتم دستم!!!!و با این حسام از طرف سحر قرار گذاشتم که

بریم همدیگه رو ببینیم.روزی که قرار بود من برم تهران زنگ زدم به شکوفه که

از مدرسه که اومدی به بابات بگو با من داری میای تهران وتیز بیا که کار داریم.

با حسام قرار گذاشتم تو مترو میرداماد... وقتی که ما رسیدیم اونجا(با یه کم تاخیر)

دیدیم که این جناب وایساده با کلی قرو اطوار و یه دسته گل((بنده خدا!))بهش

اس ام اس دادم که من نیم ساعت دیگه میرسم.با شکوفه رفتیم دو تا قهوه خوردیم

و من شکوفه رو جای سحر فرستادم سراغ حسام.گفتم مث بچه آدم میری مخش

رو تیلیت میکنی و میرین تو کوچه پس کوچه های میرداماد تا منم بیام.شکوفه رفت

سراغش رو یه کم حرف زدن و بعد هم حسام دست شکوفه رو گرفت و راه افتادن

شکوفه هم که خدا بده برکت آنچنان لاوی برا حسام ترکوند که بیا و ببینو بعد

کلی راه رفتن رسیدن اونجایی که من میخواستم ...یه جای خلوت و دنج و بدون

دررو.حالا نوبت من بود!رفتم جلو به حسام گفتم:مرتیکه ی...........((بی ادبی

بود که بخوام بنویسم چی جای نقطه چینا گفتم))حالا دیگه آویزون آبجی ما میشی؟

حسام گیج به شکوفه نگاه کردو گفت:سحر این داداشته؟شکوفه هم پررو گفت: این

داداش سحره ... من شکوفه هستم!حسام بریده بود.گفتم:یا مث بچه آدم راتو

میکشی میری جلو خونتون بازی میکنی با من میدونم و تو!اومد کم نیاره گفت:و

اگه بیخیال نشم؟هنوز حرف از دهنش در نیومده بود که.... بومممممممممممممم

یهو یه لگد اساسی خورد تو صورتش!شکوفه وایساد یه کنار به تماشا.و این پسره

هم که گیر بد آدمی افتاده بود هی داد میزد و من با مشت و لگد از سر و صورتش

پذیرایی میکردم((جاتون خالی که ببینین))خلاصه آنچنان کتکی خورد که نمیتونست

رو پاش وایسه سرش داد کشیدم که بلند شو کارت دارم!به یه زحمتی پاشد دوباره داد

زدم که حالا منو نگاه کن...تا نگاهش اومد تو صورتم یه مشت دیگه زدم وسط

دماغش که پخش زمین شد!!!و با شکوفه راهمون رو کشیدیم رفتیم که ناهار رو

یه جا بخوریم((زیادی فعالیت کرده بودم گشنم بودخوب))و بعدش هم مث دو تا

بچه خوب اومدیم خونه....

البته من بچه خوبیم ولی وقتی پا روی دمم میذارن دیگه این میشه که خوندین

ای بابا!!!!

+ نوشته شده توسط larse در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت |
دیگه آخرای سال رسیدیم.یه سال دیگه داره تموم میشه و کلی حرف نگفته که مونده رو دلم

هیچ وقت فکر نمیکردم که امسال اینقدر برام متفاوت باشه از هر نظر....اول سال رو که

یادم میارم... اون موقع چقدر دورم شلوغ بود و الان چقدر خلوته... قبل از اینکه بیام سروقت

وبلاگ آپ کردن داشتم آهنگ گوش میدادم.... یانی... یه آهنگ داره که من خیلی دوسش دارم

اسمش اینه((if i could tell you ))و تو این سه ماهی که من دارم اینو گوش میدم هنوز

نتونستم بفهمم که چی میخواد بهم بگه ....میدونم که مشکل از این مخ تعطیل منه که عادت

داره به داد متالیکا.پرت نرم... با خودم رو راست باشم بهتره.... لارس تو این سالی که

گذشت خیلی داغون شد.... شاید دیگه لارسی در کار نباشه سال دیگه ....شاید حتی سعید هم

که پشت اسم لارس قایم شده دیگه نباشه.وقتی به این فکر میکنم که موقع تحویل سال ۸۶

چه کسایی همون موقع سال نو و بوق سگ زنگ زدن و بهم تبریک گفتن....و الان اگه به

یکی یکیشون زنگ بزنی و بگی لارس مرده با اینکه بگی سگ ولگرد محلتون مرده هیچ

فرقی نداره....وقتی به این فکر میکنم که عیدی که گذشت من با علیرضامون چه مسخره

بازیها که در نیاوردیم و الان علیرضا خوابیده زیر یه خروار خاک.وفکر اینکه اولین

تبریک عید امسال رو کی میخواد بهم بگه؟برام باید مهم باشه؟آره مهمه ولی نمیدونم اون نفر

کیه... فقط امیدوارم باشه... بیاین الان که آخر سال هستیم با خودمون((خودمون من و شما

نباشه.بهتره بگم بین خودتون و خودتون!))هم قسم بشیم که تو سال جدید که داره میاد برای

اونایی که ما خودمون رو دوستشون میدونیم یا اونا ما رو دوست خودشون میدونن خاطره

خوبی باشیم ... کار سختی نیست.... باورکنین.چارلی چاپلین میگه:همیشه یه نفر هست که

حاضره برای تو همه چی باشه در صورتی که تو براش هیچی نبودی. اون برات یه دوسته

من که نتونستم پیداش کنم اما مطمئنم هست.بهر حال امیدوارم سال جدید براتون سال خوبی

باشه.....

۱.جمله چارلی چاپلین رو از نامه هایی که برا دخترش نوشته براتون نوشتم ((توضیح))

۲.دلم نمیخواست اینجوری بنویسم اما شد دیگه ... شما ببخشین.

+ نوشته شده توسط larse در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت |
سلام سلام

منم لارس بزرگمیدو نم دلتون برام تنگ شده بود برا همین اومدم اینجا میخوام یه کم الکی بنویسم نظرتون چیه؟میدونم موافقین برا همینم ادامه میدم میگم میخوام یه عکس خفن از اون رشته ای که سابقا من کار میکردم بذارم اینجا.... آره کیک بوکس... میتونین تصور کنین که اون کسی که این لگد رو این پایین منم و اونی هم که داره میخوره هرکی دوست دارین تصور کنین ... خوبه؟توهم زدم از نوع فانتزیش تازه با فاز بالا!!!

دلم میخواست یک خاطره خوشگل بنویسم براتون اینجا اما حیف که اونوقت برا وب خودم هیچی نداشتم بنویسم برا همین هم اونو نگه داشتم که تو وبلاگ خودم بنویسمش الانم فقط کافیه که یه عکس خوشگل پیدا کنم تا همه چی تموم شه

+ نوشته شده توسط larse در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت |
خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
... و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

پلنگ من ـدل مغرورم‌ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـماه بلند من‌ـ ورای دست رسيدن بود

گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظه‌ی ديدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آری، موازيان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به يک‌دگر نرسيدن بود

اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوری، مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به کام من
فريب‌کار دغل‌پيشه، بهانه‌اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم‌انگيزی، که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پريدن بود

حسین منزوی

 

+ نوشته شده توسط larse در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت |
سلام سلام . دارم امتحان میکنم بنا بر بعضی دلایل منو سحر مصمم

شدیم که با هم دیگه یه وبلاگ رو بترکونیم

اما... من همون جا تو یکی مث تو هم همچنان هستم فکر نکنین که

پیچیدم .. من هم اونجا مینویسم هم اینجا

بچه پر رو به من میگن نه؟

خوش باشین...!!!!!

+ نوشته شده توسط larse در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت |
یکی منو بگیره
+ نوشته شده توسط larse در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com