درتمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت
تنها به تومی اندیشم
به توکه احساس مرانادیده نخواهی گرفت ومراقبل ازانکه درمرداب
اندوه غرق شوم نجات خواهی داد.عشق مراخواهی ستودودرباغ
کوچک قلبم ؛گل امیدخواهی کاشت.
تنهاچیزی که برایم ارزشمنداست توهستی.
تویی که نمی توانم حتی درخیالم به بی توبودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکرکنم.
نمی دانم تاکی باید صبرکنم اما دوباره صبرمی کنم چون عادت کرده ام
یاد بگیرم غیرازصبرکردن وتسلی یافتن باخاطرات زیبایت چاره ای ندارم .
نیامدنت قلبم راسخت می فشارد
اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم
یا توخواهی آمد یا در آغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید

صبر کردن دردناک است .
فراموش کردن دردناک است.
ولی این که ندانیم باید صبر کنیم
یا فراموش نماییم
از هر دوی آنها دردناک تر است
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت
|
