دل من ديرزماني ايست که مي پندارد "دوستي" نيز گلي است مثل نيلوفرو ناز ساقه ترد و لطيفي دارد. بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد جان اين ساقه نازک را دانسته بيازارد. در زميني که ضمير من و توست، از نخستين ديدار، هرسخن، هررفتار دانه هايي است که مي افشانيم ، برگ و باري است که مي رويانيم آب و خورشيد و نسيمش مهر است گر بدانگونه که بايست به بار آيد زندگي رابه دل انگيزترين چهره بيارايد زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است تا درآن دوست نباشد همه درها بسته است. درضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز عطر جان پرور عشق گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز دانه ها را بايد از نو کاشت آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج مي بايد کرد رنج مي بايد برد دوست مي بايد داشت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انسان آن قدرها كه به نظر مي آيد،
كوچك و حقير نيست.
او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد؛
او همه ي هستي را در خويش پيچيده است.
آري، او در ظاهر شبنمي بيش نيست،
اما در دل، اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است.
علم، به همين ظاهر محدود پرداخته است؛ ظاهر شبنم.
آنهايي كه به ژرفاي هستي آدمي فرو رفته اند،
با شگفتي دريافته اند كه
هر چه بيشتر در اين بي كرانه غرق شوند،
او را بي كرانه تر مي يابند.
هنگامي كه به هسته ي مركزي وجود آدمي مي رسي،
در مي يابي كه او با هستي يگانه است.
او همه ي جها ن است.
اين است تجربه ي ذات الوهي در انسان
به درون خويش سفر كن.
به ژرفاي خود برو.
خدا در توست.
كشفش كن.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مي خوام از باغ بزرگ آسموني
سبدي پر از ستاره بردارم
واسه اينكه تن تو زخمي نشه
رختي از مخمل ابرا بيارم
دوست دارم هزار هزار ستاره ي دنباله دار
شبي كه عروس ميشم ، تور سپيد من باشه
چه قشنگه كه آدم خوابهاي خوب خوب ببينه
كاشكي كه زندگي هميشه مثل حرف زدن باشه
بيا چشم بسته به اون دنيا بريم
بيا از پله ي ابر بالا بريم
يه روز از جاده ي شيرين افق
بيا تا شهر فرشته ها بريم
بيا با فرشته ها ، آدمها را نگاه كنيم
براي تنهاييشون ، گريه و دلسوزي كنيم
وقتي خورشيد و از دروازه بيرون ميكنه
بيا رو مخمل شب ، خورشيدو گلدوزي كنيم
اگه خوابم نباشه دق مي كنم
اگه سرابم نباشه دق مي كنم

