زمین گرفته زمان تاریک چراغ خاطره خاموش است
بهار رفت و گلی نشکفت دوباره باغ سیه پوش است
چه کرد هرزه لفهامان لطافت گل و شبنم را؟
که همیشه درد آلود کلام و عاطفه مخدوش است
وشعر این تب روح افزا که بیدریغ چراغان بود
شبیه من من در عزلت زبان بریده و خاموش است
در این خزان زغم سرشار بگیر دست مرا ای یار
که مرگ در پس دیوار سفیر دشنه در آغوش است
دوباره خلوت شب آمد و جان خسته به لب
طلوع آبی دریا در این میانه فراموش است
خیلی این غزل رو دوست دارم ......
+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت
|

