سلام دوستان گلم . اول از همه ازتون یه تشکر جانانه میکنم که این مدت دلتنگی های منو تنها نذاشتید و سر زدید .
بعدشم یه تشکر خیلی جانانه تر از لارس عزیزم میکنم که زحمت آپ کردن وبمو کشید و باز منو شرمنده محبتش کرد ( طبق معمول منو مرام کش کرد ).![]()
![]()
![]()
الان دارم اینو گوش میدم
I was waiting for so long
for a miracle to come
every one told me to be strong
dont- dont-dont- shed your tear
through the darkness and do it all
as the love makes it true........
چه غمگنانه گذشتی ...در باورم نیست ... ز بد عهدی ایام روزگار
...رفتی .... افسوس و واحسرتا ... آنچنان آرام و بیصدا - گویی نسیم که از شاخساران میگذرد - گویی امواج که بیصدا و غمگین بر ساحل مینشیند اما بدان یاد و خاطره ی تمام مهربانیها - گذشت ها و فداکاری هایت همواره تصویر گر ذهنمان خواهد بود
...ای کاش اشک ها یاریمان نمیکردند تا ما نیز چون آذر به خاکستر می نشستیم
...و اما قضیه ی غیبت من
:تو این مدتی که نبودم مامان بزرگم سکته مغزی کرد و بیمارستان بستری بود و دقیقا" دوساعت بعد از مامان بزرگم آقاجونمم سکته کرد و بستری شد .
مامان بابام و بابای مامانم . ( اینو محض اطلاع گفتم ) . خلاصه اینکه مامان بزرگم فوت کرد و همه ی خانواده را داغون کرد .![]()
![]()
این مدتم که مراسم تشییع و ترحیم و هفته و .... بودش . در این بین اتفاقات دیگه ایی هم افتاد از جمله اینکه : مامانم قلبش گرفت - زن عموم راهیه بیمارستان شد - عمو بزرگم وقتی خبر فوت مامانشو میشنوه از رو دیوار می افته پایین و 3تا دنده هاش میشکنه و.....وووووووووووو مهم ترینش که کشته شدن من به دست شماها بود .
آخه عزیزان من - فرزندان دلبندم کی گفته که من بیمارستان بستری شدم و مردم؟؟؟؟![]()
آخه چرا منو کشتید؟؟؟؟ ![]()
نکنه دلتون حلوا میخواسته؟؟؟؟؟؟؟؟..![]()
![]()
فوت کردن مامان بزرگم باعث شد تا همه ی بچه هاش یکبار دیگه دور همدیگه جمع بشن . ماشاالله جمعیتی بودیم واسه خودمون خفن .
یه چیزی تو مایه های 60 نفر .![]()
![]()
فقط عمو و عمه و اهل و بیتشون . حالا بگذریم از بقیه که تو مراسم شرکت کردند . تو حسینیه جا واسه مردم کم اومد . دیوار کوتاه تر از ما پیدا نکردند .
رییس بزرگ (عمه خانم )
دستور فرمودند که دخترا شما برید دم در وایسید تا مردم بشینند
اینم شانس ماست دیگه . حالا وایسادن که اشکالی نداره ولی با اون چادرهای کذایی وحشتناکه . ![]()
حتی تصورشم عذاب آوره . مخصوصا" واسه من و زهره ( دختر عمه ام ) که بلد نبودیم چادرمونو جمع و جور کنیم .![]()
آخرشم که سر همین قضیه چادر دختر عمه ام سوخت .![]()
وای که چه کیفی کردم من . ( خباثتم گل کرده ).
این وسط بازار لاو هم تا یه حدودی داغ بود که .......
بد آموزی داره نمیگم .
تو این یک هفته من بیچاره یه شب کامل نتونستم بخوابم - روزا که همش مراسم بودیم و شبا هم که بیمارستان
همه اینها به یه طرف حال آقاجونمم زیاد خوب نبود - ولی الان خدارو شکر حالش خوبه و چهارشنبه مرخص میشه . ![]()
وای خیلی خوشحالم که آقاجونم خوبه . و خوشحالترم که شکوفه ی عزیزمم حالش خوبه و سلامته .
شکوفه جون منو ببخش عزیزکم . و خوشحال ترم که دوستان عزیزی مثل شماها دارم![]()
![]()
![]()

