خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
... و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود
... و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود
پلنگ من ـدل مغرورمـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـماه بلند منـ ورای دست رسيدن بود
گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظهی ديدارت
شروع وسوسهای در من، به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم آری، موازيان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به يکدگر نرسيدن بود
اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوری، مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغلپيشه، بهانهاش نشنيدن بود
چه سرنوشت غمانگيزی، که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پريدن بود

+ نوشته شده توسط larse در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت
|
