تبليغاتX
دلم برات تنگ شده - غزل 78 از منزوی
خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
... و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

پلنگ من ـدل مغرورم‌ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـماه بلند من‌ـ ورای دست رسيدن بود

گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظه‌ی ديدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آری، موازيان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به يک‌دگر نرسيدن بود

اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوری، مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به کام من
فريب‌کار دغل‌پيشه، بهانه‌اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم‌انگيزی، که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پريدن بود

حسین منزوی

 

+ نوشته شده توسط larse در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com