تبليغاتX
دلم برات تنگ شده - شکست

امشب دوباره کبریت و شمع یار من است.. آه ... ادیسون .. می اندیشم ... اگرشمع و کبریتی نبود .... آن وقت چه ؟؟... چه فرقی میکند !!... باز منتظر نور ماه می نشستم .... فضای خانه سرد است و تاریک .... و من کنجی نشسته ام و فکرم را بر روی کاغذ به حس پرواز ، سکونش داده ام ... نسیم سردی از لای پنجره ی قدیمی به درون می وزد ..... انگشتانم احساس سردی در رگ هایش دارد ... پاهایم کرخت شده ... زبانم خشک است.. مورچه ای از پارچ آب بالا می رود... و درون ته مانده ی آبی که از سقف چکه می کرد .. غرق شد ... سوسکی از پاهای برهنه ام ، سست بالا می رود ... و به ته مانده های خاکستر دفترچه های شعرم ، خود را می رساند...تا گرم شود .... ولی بادی میزند..آتش ، شعله میگیرد و... سوسک می سوزد...... بر می خیزم ... و به پشت پنجره می روم ... بخاری نشسته بر روی شیشه ... و من با انگشتانم چیزی می نویسم .... بخار از نوشته ی من دلتنگ می شود و اشکی می ریزد ... « خدا چقدر ... باز سردم است» .. این تنها چیزی بود که از بخار بر روی شیشه مانده بود .... که ناگاه بادی شاخه ی خشکی را تکان داد ... شاخه ی خشک به شیشه فرو رفت .. و او نیز شکست ... ....

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com