تبليغاتX
دلم برات تنگ شده - تقدیم به ستاره ی قشنگی که خیلی زود تنهایمان گذاشت

تو آشنا ترين براي من بودي و تنها باده ي عشقم از جام نگاهت سيراب مي شد . دريغ در يك غروب بي انتها بار سفر بستي و رفتي . خاطراتمان را در كوله بارت گذاشتي و عزم سفر كردي . هر چه نگاهت كردم ، هر چه صدايت كردم ، هر چه فرياد كشيدم ، هر چه بر سر و سينه كوفتم و نامت را با هزار آرزو بر زبان آوردم ، خاموش نگاهم كردي و رفتي . آن روز غنچه هاي بغض در گلويم شكفت و آسمان ابري چشمانم باراني شد . آنروز پر زدي و رفتي و پيش از آنكه تو را ببويم در ميان نگاه مبهوتم پرپر شدي و غمي به وسعت دريا در وجودم طوفاني شد .

شايد يك روز وقتي كه من تنها در دشت، غروب آفتاب را تماشا مي كنم ، از پشت تپه ها با يك سبد پر از ياس و نرگس پيدا شوي . بيايي و به سبزه هاي دشت ، شوق شكفتن دهي .. من هر شب دعا مي كنم كه تو هر چه زودتر از مهماني فرشتگان خدا بازگردي . من هر روز صداي گامهايت را مي شنوم كه از آسمانها مي آيي و در محراب گل ها ، نماز صداقت مي خواني . و مي بينم اطلس ها و مريم ها را كه در اين نماز به معصوميت اشكهاي تو اقتدا مي كنند . اي كاش بيايي ، نه براي پرندگان رها شده از قفس غربت ،

بلكه براي دل تنها و عريان من !!!!

Flower

شما اي خاطرات كهنه و پوسيده و درهم ، ز من امشب چه مي خواهيد؟

ز من امشب كه مي ميرم يكه و تنها ، چه مي خواهيد؟

براي مردنم كسي را خبر نسازيد

نمي خواهم پدر بر هم زند چشمان بازم را،

نمي خواهم ببيند مادرم سختي جان كندنم را،

نامه اي نوشته ام كه گر افتد به دست خواهرم

از دل كشد آهي

وگر افتد به دست دلبرم ، اشكش فرو ريزد

بدينسان نامه ام :

سلام مادر ، سلام اي نازنين ، اي مهربان ، اي بهترين مادر ،

دگر در دفترم شعر جديدي را

نخواهي ديد ، نخواهي خواند

دگر در آلبومم عكس جديدي را نخواهي ديد

دگر هر شب در را به رويم باز نخواهي كرد

دگر از من نمي پرسي ، كجا بودي در اين ظلمت ؟

چه مي كردي ؟ چه مي خواهي ؟

مادر ، اگر روزي رفيق مهرباني آمد سراغ من

بگو : فرزندم به ناكامي جان داد

و تا آخرين لحظه ي عمر به سختي سخن مي گفت :

خدا حافظ عزيزانم

خداحافظ رفيقانم

خداحافظ ...

koohe yakhi

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com