تبليغاتX
دلم برات تنگ شده - خاطره...
عرض به حضورتون که چون اون نوشته قبلی سحر بد جوری رو مخ بود من حالا

میخوام یه خاطره بنویسم... و برا این تو وب سحر مینویسم که به اونم یه جورایی

ربط داره:

اوایل پاییز پارسال بود که هر وقت منو سحر با هم حرف میزدیم سحر از یکی

به اسم حسام((اگه درست یادم باشه))حرف میزد که معلوم نبود تلفن همراه سحر رو

از کجا گیر آورده و شدیدا در تلاشه که مخ سحر رو بزنه!خلاصه اونقدر کنه

شد که من مجبور شدم قاطی کنم!یه بار که سحر زنگ زد گفتم به این آقا حسام بگو

داری میای تهران و قرار بذار که ببینیش.خلاصه سحر برا یارو خالی بست که من

اومدم تهران و میخوام ببینمت.از طرفی هم شماره عرفان((یکی از شاگردای من))

رو داد بهش که این شماره دختر خاله منه و من با این باهات در تماس باشم.و من

هم گوشی عرفان رو گرفتم دستم!!!!و با این حسام از طرف سحر قرار گذاشتم که

بریم همدیگه رو ببینیم.روزی که قرار بود من برم تهران زنگ زدم به شکوفه که

از مدرسه که اومدی به بابات بگو با من داری میای تهران وتیز بیا که کار داریم.

با حسام قرار گذاشتم تو مترو میرداماد... وقتی که ما رسیدیم اونجا(با یه کم تاخیر)

دیدیم که این جناب وایساده با کلی قرو اطوار و یه دسته گل((بنده خدا!))بهش

اس ام اس دادم که من نیم ساعت دیگه میرسم.با شکوفه رفتیم دو تا قهوه خوردیم

و من شکوفه رو جای سحر فرستادم سراغ حسام.گفتم مث بچه آدم میری مخش

رو تیلیت میکنی و میرین تو کوچه پس کوچه های میرداماد تا منم بیام.شکوفه رفت

سراغش رو یه کم حرف زدن و بعد هم حسام دست شکوفه رو گرفت و راه افتادن

شکوفه هم که خدا بده برکت آنچنان لاوی برا حسام ترکوند که بیا و ببینو بعد

کلی راه رفتن رسیدن اونجایی که من میخواستم ...یه جای خلوت و دنج و بدون

دررو.حالا نوبت من بود!رفتم جلو به حسام گفتم:مرتیکه ی...........((بی ادبی

بود که بخوام بنویسم چی جای نقطه چینا گفتم))حالا دیگه آویزون آبجی ما میشی؟

حسام گیج به شکوفه نگاه کردو گفت:سحر این داداشته؟شکوفه هم پررو گفت: این

داداش سحره ... من شکوفه هستم!حسام بریده بود.گفتم:یا مث بچه آدم راتو

میکشی میری جلو خونتون بازی میکنی با من میدونم و تو!اومد کم نیاره گفت:و

اگه بیخیال نشم؟هنوز حرف از دهنش در نیومده بود که.... بومممممممممممممم

یهو یه لگد اساسی خورد تو صورتش!شکوفه وایساد یه کنار به تماشا.و این پسره

هم که گیر بد آدمی افتاده بود هی داد میزد و من با مشت و لگد از سر و صورتش

پذیرایی میکردم((جاتون خالی که ببینین))خلاصه آنچنان کتکی خورد که نمیتونست

رو پاش وایسه سرش داد کشیدم که بلند شو کارت دارم!به یه زحمتی پاشد دوباره داد

زدم که حالا منو نگاه کن...تا نگاهش اومد تو صورتم یه مشت دیگه زدم وسط

دماغش که پخش زمین شد!!!و با شکوفه راهمون رو کشیدیم رفتیم که ناهار رو

یه جا بخوریم((زیادی فعالیت کرده بودم گشنم بودخوب))و بعدش هم مث دو تا

بچه خوب اومدیم خونه....

البته من بچه خوبیم ولی وقتی پا روی دمم میذارن دیگه این میشه که خوندین

ای بابا!!!!

+ نوشته شده توسط larse در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت |
www.GHASRE20.blogfa.com