قاصدک غم دارم ,
غم آوارگی و در بدری ,
غم تنهایی و خونین جگری .
قاصدک وای به من ,
همه از خویش مرا می رانند ,
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند .
مادر من غم هاست ,
مهد و گهواره ی من ماتم هاست .
قاصدک در یابم !روح من عصیان زده و طوفانیست .
آسمان نگهم بارانیست .
قاصدک , غم دارم ,
غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم .
قاصدک غم دارم ,
غم من صحرا هاست ,
قاصدک دیگر از این بس منم و تنهایی ,
و به تنهایی خود در هوس عیسایی
و به عیسایی خود , منتظر معجزه ایی غوغایی.
قاصدک زشتم من , زشت چون چهره ی سنگ خارا ,
زشت مانند زال دنیا .
قاصدک , حال گریزش دارم ,
می گریزم به جهانی که در آن ÷ستی نیست
÷ستی و مستی و بد مستی نیست
می گریزم به جهانی که مرا نا ÷یداست
شاید آن نیز فقط یک رویاست !!!

گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم , اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روزهایم را باز می کرد .
گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم , اما تو مثل یک ترانه ی زیبا بر لبم زندگی می کردی .
من در کنار تو بودم بی آنکه شور و نوایی داشته باشم , بی آنکه بدانم تو خود از خورشید گرمتری , بی آنکه بدانم تو از همه ی شعرهایی که من از بر کرده ام شنیدنی تری .
من در کنار تو بودم , اما دریغا نمی دانستم کجا هستم . نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم .هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا از دروازه های قیامت ببرد . من انگار منتظر بودم که کسی بیاید که قلبش زادگاه همه ی گلها باشد . وقتی به من نگاه می کردی چشم هایم را بستم . وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم .
مهربانانه آمدی , سنگدلانه رفتم .
از شکفتی گفتی , از خزان سرودم .
نا گهان همه جا را مه فرا گرفت . حرفهایم مرطوب شد و چشم هایت با ابرهای مهاجر رفتند . شب آمد و چراغ ها نیامدند ؛ ظلمت آمد و چشم هایت نیامدند . شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران سال قصد اقامت دارد . کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت می کردند .
اکنون می خواهم دنیا ÷نجره ایی شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی . اکنون دوست دارم باغ های زمین را دور بریزم , آنگاه گل های تازه ایی بیافرینم و تقدیم تو کنم ...

